وای از این افسرده گان فریاد اهل درد کو؟

دور از تو هر شب تا سحر گریان چو شمع محفلم

همچو مجنون گفتگو با خویشتن باید مرا

عیبجو دلدادگان را سرزنش ها میکند

زندگی بر دوش ما بار گرانی بیش نیست

عاشق از تشویش دنیا و غم دین فارغ است

مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز

تو را خبر ز دل بی‌قرار باید و نیست

نداند رسم یاری بی وفا یاری که من دارم

ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کند

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی

اشکم ولی به پای عزیزان چکیده‌ام